می خواستم همیشه با تو همسفر باشم
تنها برای مردن از تو پیش تر باشم
نامهربانی می کنی با من بگو دیگر
تا کی به دنبال نگاهت در به در باشم
حالا که سهمم از آسمان با تو بودن نیست
بگذار در کنج قفس بی بال و پر باشم
با هرم چشمانت بسوزان تار و پودم را
آتش بزن تا گر بگیرم شعله ور باشم
طاقت نمی آورد دل دیوانه ام بی تو
دیگر مخواه از حال و روزت بی خبر باشم
*سال نو بر همه دوستان مبارک باد*
+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 23:36  توسط حمید (پسر تنهای مهربون)
|
تو این شبهای خط خطی ستاره های پا پتی
گم شدن ونیست توی راه فانوسک رفاقتی
دنیا چه آلوده شده بی سم بی صداقتی
پاهای عشق و عاشقی تاول زده بگی نگی
انگار تموم زندگی گرفته بوی کهنگی
باید با دنیا کاری کرد بیشتر اینها نشه بد
به پای عشق و عاشقی مرحم دلدادگی زد
باید دوباره تازه شد توی هوای رابطه
باید دوباره خط کشید رو هر چی رسم غلطه

+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 22:55  توسط حمید (پسر تنهای مهربون)
|
امشب دوباره آمدم تا قصه کوچه را دوباره تکرار کنم...و زیر یک سایبان تا نگاهت را دوباره با من قسمت کنی..و دوباره شب بود و نگاهت چه معصومانه پر از وسوسه اشک
...
و دوباره همان مرور قصه ی دختری از تبار باران که شیفته و دیوانه ی پسری از جنس نور شد
...
باورم نیست که این دیوانه منم... که گاه می مانم از لیاقتم برای داشتن عشق تو
...
و چقدر دل تنگی هایم برایت اشک می شود و فرومی ریزد و چقدر بغض های سیاهم در غربت تنهایی نفش می شود و نمی بینی
...
منی که از لمس احساست می ترسم که نکند بلور نازک قلبت ترک بردارد... و می شود گاهی که حتی ازخیره شدن هم می ترسم که تو از نگاه پریشان من هم می شکنی
...
منی که به دامان هر شب پناه می برم و غم عشق تو را برای لحظه لحظه عمر بی ثمرم می گویم...منی که یک نگاه آشفته ات را به هزار خنده بهار نمی دهم...این دیوانه منم
...
در این شب های بلند آرزویی دارم...آرزویی به بلندای یک شب زمستانی...که تو تا ابد برای من باشی و من تا انتهای دو دنیا دیوانه ی نگاه تو بمانم
...
امشب حس می کنم ابری در پشت چشمان خسته ام پنهان شده... شاید چون دوباره پناه آورده ام به هزاران کاش که ذره ذره در دلم می پوسد
...
چقدر دلم می خواست سر بگذاری روی شانه هایم تا برایت لالایی مهتاب بخوانم و از تبلور عشقت در رویاهایم بگویم...کاش می شد امشب نگاه تازه سپیده رادر شب چشمان قشنگت توصیف کنم
...
کاش از نظر هرزه ی مردمکان نمی ترسیدم... کاش این آرزوی داشتننت مرا بر باد ندهد...کاش... نمی دانم رویاهایم تا کدامین روز نیامده در ذهن بی حصارم می شکند
...
خسته ام نازنین...ببخشم اگر امشب مشوش آمدم
در ظمن فرا رسیدن ایام تاسوعا و عاشورای حسینی رو تسلیت عرض می کنم
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 14:15  توسط حمید (پسر تنهای مهربون)
|
نمی خوام زنده بمونم و بگی داری می ری
دلی که ز من نبود سپردی دست دیگری
نمی خوام زنده بمونم همه عمرم مال تو
منو با تنهایی هام تنها بذار دیگه برو
نمی خوام نه نمی خوام دنیا چیه همش غمه
چه کنم غصه ی من قد تموم عالمه
شادی ام فقط تویی ٬ تو هم دیگه می ری یه روز
دلم از غصه بسوز و دیگه از غصه بسوز
دیگه من می مونم و صفحه ی خاطرات عشق
خاطرات تلخ دوری و صفحه ی بی نشاط عشق
سهمم از دنیا فقط غصه بود و هجرت و غم
نشده حتی یه لحظه غصه از زندگی کم
همه ی خیابونا خاطره ی عشقه برام
تو با من نبودی هرگز ٬ رسمش اینه با مرام ؟
نفسم در نمیاد وقتی می دونم که می ری
برو با عشق خودت ٬ برو پیش دیگری
سلام دوستان گلم ماه عزا و ماه پیروزی خون بر شمشیر رو به همه شما
دوستانم تسلیت عرض می کنم
امیدوارم که همه سوگواری هاتون مورد قبول درگاه حق قرار بگیره.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 22:37  توسط حمید (پسر تنهای مهربون)
|

از این همه رنج و غصه خسته شدم دیگر دلم طاقت تنهایی
و دلتنگی
را ندارد........




+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 14:22  توسط حمید (پسر تنهای مهربون)
|